خرید بک لینک
یک دلتنگی هم است که سوا از دلتنگی خانواده و دوست و آشناست. دلتنگی که فقط وقتی جایی زندگی کنید که زبان اهالی اش با شما فرق دارد به سراغتان می آید. با اینکه ما زبان فارسی را همراه زبان آذری از کودکی یاد

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

راستش تا قبل از اینکه ساکن تهران شوم، این ترکیب اعجاب انگیز را نخورده بودم. یادم است اوایل مقاومت میکردم ولی بنظرم یکی از اختراعات خوش طعم بشر است که باید در کتابی چیزی ثبت شود . این عناصر ساده ای که

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

کاش مغز آدم ها یه هارد اکسترنال بود و سیمِ کابل داشت. می تونستیم هر وقت بخوایم از نقطه ی اتصالش به سرمون جدا کنیم و بذاریم روی طاقچه و ساعتی رو بدون فکر و خیال و دغدغه سر کنیم...آخ که حتی تصورشم قشنگه

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

این نوشته مربوط به 19 تیر است که چند بار دستم رفت به دکمه انتشار اما منتشر نکردم: از شما چه پنهان از روزی که جواب مقاله ام آمده دائم ایمیل مربوطه را باز می کنم و کلمه accepted for oral را می خوانم و ت

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

داداش متولد 31 شهریور است

آفتاب و باران را همزمان در دلش دارد

داداش یک تابستانِ پاییزیست

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

دنیای متفاوتی بود. همه چیز سر جای خودش بود. نه کسی از صف بیرون میرفت نه کسی حق کسی را می خورد. احترام واژه ای بود که در همه جای شهر دیده می شد. مردم به همدیگر احترام می گذاشتند. اگر چراغ قرمز بود کسی

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

مادربزرگ پارچه فروش بود. از وقتی پدربزرگ از دنیا رفته بود مغازه را می چرخاند. شش سالم بود که پدر بزرگ رفت. من مرگ را خوب درک نمیکردم. میدانستم چیست اما نمیفهمیدم چرا همه ناراحتند. مادربزرگ خانه بزرگی

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

می دانی؟ زیاد هم بد نشد، امروز به چند نفر زنگ زدم که همیشه فقط به چند پیام احوالپرسی پشت شیشه ی مجازی ختم می شد. به چند نفر پیام دادم و سعی کردم در یک پیام کلمات مفید و پربارتر از وقتی که پشت مسنجرهای

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

اونموقعها که وبلاگنویسی رو شروع کردم هنوز گوشی هوشمند نیومده بود یا ماها نداشتیم. تنها مسنجر موجود یاهو بود. بزرگترین سرگرمیم وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن و تندتند چک کردن پستها و کامنتا بود. حالا هم

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

همه جا تاریک بود، سرد بود. صداها از پشت دیوارا میومد ولی نامفهوم بود. هیچ چیز دیده نمیشد. داد میزدیم. کسی نمی شنید، دنبال روزنه بودیم، نبود. اصلا نور چه شکلی بود؟ صدای خفه ای میومد. انگار که مثلا زیر

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

صفحه بندی